˙·٠•●♥ تــخــتـــه ســیـــاه بـــاران ♥●•٠·˙

یه شبه زمستونی که هوا خیلی سر د بود 

از پشت پنجره یه نگاهی ب خیابون انداختم 

برف شدیدی میومد همه جا سفید شده بود 

هیچ رد پایی نبود تو خیابون 

روی درختا همه برف نشسته بود و شاخه هاشون خم شده بود 

تو خیالم به این فکر میکردم ک برم درختارو بتکونم که برفاشون بریزه 

حس میکرد م درختا وقتی سبک میشن حسه خوبی میگیرن 

حال بیرون رفتن نداشتم 

با همین فکر برگشتم به تختم 

خوابیدم که فردا برم سر کار 

ثبح مثله همیشه از خواب بیدار شدم 

یه چند دقیقه ای روی تخت با چشمای باز سقفو نگاه کردم 

با خودم گفتم ای بابا بازم یه روز تکراری 

با بی حوصلگی کارامو کردم و اماده شدم برم بیرون 

همه جا برف بود رد پاهای ادمارو میدیدم که پیاده رد شدن 

من قدم زدن روی برف و خیلی دوست دارم 

مخصوصا وقتی صدای له شدنشو زیر پاهام میشنوم 

یه صدای خوشکلیه 

از خیابونمون در اومدم با ماشین وارد خیابون اصلی شدم 

خیابون اصلی خیلی شلوغ بود 

دیگه از برف خوشگل خبری ننبود 

برفای خیابون شده بودن گل 

قهوه ای و زشت 

داشتم موزیک گوش میکردم و میرفتم 

یه دختریو دیدم منتظر تاکسیه 

یه لحظه نگاش کردم ولی اون بی تفاوت اصلا نگاهم نکرد

رفتک جلوتروایسادم 

انگار ی چیزی تو ی چشماش بود که باعث شد توقف کنم 

خواستم دنده عقب بگیرم ولی حسه خوبی نداشتم از این کارم 

از ماشین پیاده شدم خواستم برم سمت اون دختر 

ولی سوار تاکسی شد 

با عجله نشستم تو ماشین و راه افتادم دنبال اون تاکسی 

اثلا نمیدونسم داره کجا میره منم حواسم به کارم نبود که داره دیر میشه 

فقط به چشمای اون دختر فکر میرکدم بالاخره سر یه خیابونی اون دختر پیاده شد 

خیلی اروم بود خیلی چشمای مهربونی داشت 

دیدم اون دختر داره از کنار پارک پیاده میره انگار اونم دوس داشت روی برفها قدم بزنه 

ماشینو نگه داشتم و پیاده رفتم دنبالش

قلبم تند میزد یه هیجان خوشگل 

تثمیم گرفتم برم نزدیک اون دختر و باهاش حرف بزنم 

دوست داشتم دوباره تو چشماش نگاه کنم رفتم کنارش گفتم ببخشید خانم 

ولی اون اصلا نگاهم نکرد روبروشو نگاه میکرد 

دوباره گفتم ببخشید میخواستم با شما صحبت کنم 

بازم نگاهم نکردو گفت مزاحم نشید 

با سرعت رفتم روبروش عقب عقب راه میرفتم 

تو چشماش نگاه کردم و با لبخند گفتم دوست دارم 

دختر ایستاد نمیدونس چی بگه 

فکر کنم تو ذهنش داشت میگفت این پسره خله 

یهو خندش گرفت 

اره فکر کنم تو ذهنش گفت این پسره خله که خندید 

اون لحظه چیزی یادم نمیاد 

فقط میدونم با هم کنار هم قدم میزدیم 

اسمشو بهم گفت بااران 

منم بهش میگفتم بارانی 

مدتها گذشت 

باارانی مهربون شده بود عزیزدلم 

خیلی اروم بود خیلی مودب بود 

و خیلی خیلی دیوانه کننده 

 وقتی خوابی میام تو اتاقت 

در اتاقو باز میکنم و از لای در نگاهت میکنم 

اروم اروم میام نزدیک تختت 

دستمو میزارم روی سرتو موهاتو نوزاش میکنم 

پیشونیتو ناز میکنم و موهاتو نوازش میکنم 

اروم سرمو خم میکنم و  پیشونیتو میبوسم 

لباتو با نوک انگشت ناز میکنم 

اروم اروم از روی لبت میرم روی گونه هات 

از روی گونه هات انگشتمو میزارم روی لب ت 

لبتو ناز میکنم و دوباره سرمو خم میکم لپتو میبوسم 

جوری ک بیدار نشی سر میخورم میام زیر پتو 

کنارت دراز میشکمو دست راستمو میزارم زیر سرت 

بع چهلو میشم موهاتو نوزاش میکنم با دست چپم 

اروم بهت میگم فدای این موهای خوشگلت 

لبمو میزارم روی لپات بی حرکت 

بوت میکنم 

میخوام بوی تو بره توی وجوودم 

لپتو بوسای ریز میکنم و نگاه چشمای بستت میکنم و میگم فدای چشمای بستت 

محکم ثورتمو میچسبونم بهت 

لپمو میزارم روی لچتو میگم ای جونم فدای توب شم 

لبمو نزدیک لبت میکنم اروم اروم نزدیک میشم 

تا جایی ک نفست بخوره ب لبم 

لبتو میبوسم و تا وقتی بیدار بشی کنارت دراز میکشمو نازت میکنم 

برای بارانیم 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





پنج شنبه 7 فروردين 1399| 5:5 |•●♥ ƁƛƦƛƝ ♥●•| |